برچسب: آرزوهایم, نویسنده: کیان جلالی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 15:02
دیشب یه شب نشینی دوستانه داشتیم با کسی که همیشه بمب انرژی بوده واسم و بودنش پر از شعف اما دیشب سر یه سری درد دلاش , هم منو هم خودشو باز برد تو فضایی که نباید...که ماههاست تلاش کردم ترکش کنم...
باز کافه ی لعنتی و سیگار!
باز شکست خوردم!اخه لعنتی بی خیال....از دیشب تا الان هنوز قلقلکم میشه...
اووووووووووف
..........................................
برچسب: بازمدوبارهمن, نویسنده: کیان جلالی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 15:02
گاهی وقتا.....
گاهی وقتا هست که تمام تلاشت رو می کنی که خوب باشی, اما یه چیزی مثل خوره تو ذهن و فکرت رسوخ کرده و همه جوره باعث میشه رد بدی...
لامصب بدجور رو مغزمه و بی خی نمیشه شد ازش....
کافه بازیل....من....تو....اینجا.....مور.....
سارا...بیست و پنج مرداد, سالروز تولد سمانه که بازم نبودم...
نمیدونی حتی خودت, نگفتم اما چیزی نیستی که سر طاقچه عادت ز یاد من بروی....بعضی روزا زیادی دلم تنگ میشه...
سخته عادی برخورد کنی اما تو دلت تلاطمات برپا باشه و عادی نباشی...
تو هر جوری باشی, خوب یا بد, تو رو دوست دارم....یه دفه نمیدونم چی شد, دلم هوایی شد...
خیلی وقتا تنها ارزوم اینه که هرگز نبودی, هررررررگزززززز, هرررررگززززز.......همش انلاین باشی و من فکر کنم نیستی اصلا...مگه میشه؟